تاریخ امروزیکشنبه , ۳۰ شهریور ۱۳۹۹

خواب دیدم قیامت شده ا

خواب دیدم قیامت شده است، هرقومی را داخل چاله‏‌ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ایرانیان خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده، نگهبان نگمارده‏‌اند؟
گفت می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم خواستم بپرسم اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند چه؟
نپرسیده گفت اگر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی، لنگش کشیم و به ته چاله باز گردانیم

عبید زاکانی از کتاب رساله دلگشا

کارتون از مانا نیستانی

شعرومتن کارتون

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *