در همه زندگی به آزادی میاندیشید، حتی با آنان که بر وی بد کردند، به مهر نگریست به یاد دارم پس از رهایی از حبس، حصری بر وی نهاده شد پاسبانی در سر کوچه تنکابن گمارده شد که کسی به دیدار او نرود و طالقانی در خانه بود زمستان بود و سوز سردی در هوا طالقانی به خادم مسجد هدایت تلفن زد که هیزم تهیه کند و به درِ خانهاش بفرستند هیزم فراهم شد و در وانتی به سر کوچه تنکابن آورده شد؛ اما پاسبان اجازه نمیداد که هیزمها به خانه برود میان راننده و مأمور بحثی تند درگرفت صداها بلند شد و مأمور ذکر مذموم “مامورم و معذور” را میخواند و رخصت نمیداد اجازه کتبی میخواست آیتالله طالقانی که سروصدا را شنید، پنجره را گشود، رو به مأمور کرد و گفت سرکار، زمستان است خانه من گرم است و بخاری نفتی دارم؛ اما این هیزمها را گفتم برای تو بیاورند که در این شبهای سرد سرما نخوری و نلرزی پاسبان از شرم سر به زمین افکند و اشک از دیده روان کرد
روزنامه شرق، يکشنبه ۱۹ شهريور به نقل از غلامرضا امامی
شعرومتن


دیدگاهتان را بنویسید