من میدانستم نومیدی هست، اما نمیدانستم یعنی چه من هم مثل همه خیال میکردم که نومیدی بیماری روح است اما نه، بدن زجر میکشد پوست تنم درد میکند، سینهام، دست و پایم سرم خالی است و دلم به هم میخورد و از همه بدتر این طعمی است که در ذهنم است نه خون است، نه مرگ، نه تب، اما همۀ اینها با هم کافی است زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه بشود و از همۀ موجودات احساس نفرت کنم چه سخت است، چه سخت است انسان بودن
کالیگولا آلبرکامو
مجسمه از Emil Alzamora
شعرومتن مجسمه


دیدگاهتان را بنویسید